اشــک لیـــدا

نوشته های بر گرفته شده از احساس من ...

همین...

 

خدا را دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط لیدا  | 

من ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:41  توسط لیدا  | 

 

خدا  مرا بس است ...

 

این چیزیه که همیشه بهش اعتقاد داشتم ...

اما الان بیشتر درکش می کنم ...

بیاین قدر خودمونو بیشتر بدونیم

بیاین بیشتر برای خودمون ارزش قائل باشیم

خودمونو قبول داشته باشیم و خدای خودمون ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:41  توسط لیدا  | 

...

 

ای همدم تنهایی هایم ای خدای بزرگ...

همیشه فکر می کردم تو مرا فقط از کاخ آسمانی ات نظاره می کنی

فکر می کردم اگر با صدای بلند با تو حرف نزنم

صدایم را نمی شنوی

فکر می کردم اگر به آسمان خیره نشوم

نگاه ملتمسانه ام را نمی بینی

اگر هق هق نزنم از طوفان درونم با خبر نمی شوی

اما اشتباه می کردم ...

تو در قلب من خانه داری  ...

و در این لحظه گرمای وجودت را بیش از پیش حس می کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:33  توسط لیدا  | 

خدا را در آغوش بگیر...

 

برای یک بار هم که شده

در قاب پنجره غبار گرفته اتاقت بایست

و به آسمانی آبی و دل انگیز خیره شو

نفسهای گرم و تازه ات را روانه آسمان کن

گامهایت را محکمتر بردار

و صادقانه خدا را در آغوش بگیر ...

کاش می دانستی نکاه عاشقانه ات راهیست

برای دوباره متولد شدن ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:42  توسط لیدا  | 

پروانه ...

 

TinyPic image

 

امشب از آسمان ســـــــــــــتاره میبـــارد

میان دشـــــــــــــت تمناهــــای ساده دل

دســـــت مهربانی دانه های عشق میکارد

امشب باز خیالم آکنده از عطر هوای توست

قطــــــره اشـــــکی پر از زلالــــی خــــــدا

تنـــــها به انـــــتظار یک اشــــاره توســــت

باز دســــــتانم پـــــر از نیاز خداســـــــت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:18  توسط لیدا  | 

سخنی از خدا ...

 

امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن 

آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار .

همه چيز انجام خواهد شد ولي

در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با 

اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه 

الان درزندگي ات وجود دارد تمركز کن .

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي 

آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي ،  

به مردي فكر كن 

كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ... 

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري

 به زني فكر كن كه با تنگدستي

وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز 

هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند ...

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد

و دچار ياس ميشوي

به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و

مورد محبت واقع شدن را نچشيده ... 

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري

براي يافتن كمك مايلها پياده 

بروي ، به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار 

فرصت راه رفتن داشته باشد ...

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده

در آينه ميشي ، به بيمار 

سرطاني فكر كن كه آرزو دارد

 كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ...

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه

 اصلا براي چي زندگي ميكني 

و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش .

 در اينجا كساني هستند كه 

عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي

براي زندگي كردن نداشتند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:22  توسط لیدا  | 

یا حسین ...

 

من را همو که خالق مهر است خوانده است

من آمده ام که بجویم نیاز خویش

من آمده ام که بیابم خدای خود

من میهمان خدایم ، حبیب او

من آشنای زمینم

جسمم اگر چه خاک است

روحی ز جنس خدا را امانتم

من وامدار امیدم

من آمده ام که بفهمم خدا کجاست

من را خدا ز روح خودش آفریده است

من آمده ام که بجویم خدای خویش

جز او که خواندنی ست ؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:31  توسط لیدا  | 

بارون ...

 

بــــارون که می باره تو رو یاد من می یاره

منتظر می شینم تا تـــو برگردی دوبــاره

همیشه اینجا تو خونه جای تو خالی می مونه

تو دیگه بر نمی گردی دل من تنـــها می مونه

اگه باز بــارون ببـــاره ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 11:47  توسط لیدا  | 

تولدم ...

 

سلام ...

امروز ۲۳ آذر روز تولد من هست ...

تولدم مبارک ...  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 1:18  توسط لیدا  |